تبليغاتX
خاطراتی که با آلزایمرم مست می کند !

آمار وبلاگ

تعداد بازديدها:

دیشب عروسی بود در داخل کندو

هرکس که دعوت داشت آورد یک کادو

گلبرگ های سرخ یک فرش ماشینی

مو یک سبد انگور

گل شهد و شیرینی

زنبورها امروزازاین محل رفتند

با اولین پرواز ماه عسل رفتند


نمیدونم مال  کیه!

+ تاريخ شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:25 نويسنده الناز |

ماه در عسلی چشمانت تمام شد...

نبودنم را ببخشید و نیامدنم را نیز!

+ تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:4 نويسنده الناز |

کلیشه های به هم نامربوط ،  

جمع شده در سلول های متفکر،

به سیخ کشیده ایدئولوژی رهایی را!

تلخ گذشتم از سیاه چالی که در آن،

 مردان ریشه های آزادی را رج رج بالا می برند

اما پیر ..

اما کور...

و زنانشان در روسپی خانه ها ،

کودکان مقدس می زایند!

+ تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 13:49 نويسنده الناز |

 قانقاریا گرفته دندانهایم

با دهانی که ول می گردد،

و سکوتی شکسته در چشمانم

به سوگ نشسته ی غرور نویسندگان دهه ی نود!

زل می زنم به این همه بیگانگی مفرد،

که سیزده پاکت خالی سیگار را تاب نخواهد آورد

و پناه میبرم

 به آسمان خراشی در ارتفاع طبقه ی هفده!

تا بالا بیاورم خودم را

که خیس ادرار پس از هم خوابگی ام...

+ تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:23 نويسنده الناز |

در بطن بهت زده ی چشمانت سیگارهای ممتد،

آرواره هایم را زنجیر بسته اند

و مردمک های منقلبم رقاصکان دایره ی تردیداند،

که نحسی قابیل را به لبخند های کریح بدل میکنند!

تو از کابوس های مومیایی شده ای می آیی

که رگه های عشق در لابه لای درزهایش تعفن می کارد !

و شیار های باکره گی در نگاه های تونل دارت عقیم مانده است ...

---------------------------------------------------------------------------

* نوشتن کریه به این شکل /کریح/ تعمدی است!

+ تاريخ شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:27 نويسنده الناز |

متروکه مانده ام  روی بادبانه کشیده شده که  مرا می برد با خود

هی...

کنار بیا با فسیل هایم شاید رسوخ کنی در من !

دستانم بوی مردی را گرفته که لابه لای غلظت افکارم کفن می زاید

و بالا می رود از انگشتانش مرگ!

سرفه های تنها یی ام تمامی ندارد،

عشق روی دکل خوش شانسی ام  به خواب رفته است...

+ تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:9 نويسنده الناز |

تبعید گاه من جایی است نزدیکی همین پل ورسک خودمان!

تبعیدگاه من

حوالی سردرگمی شماست

و سوت قطارهای جهنمی اش می پراندم از خواب آزادی!

دریچه ی سلولم باز میشود  به کوه های زمخت

و باد

شکنجه ام را آغاز میکند....

+ تاريخ جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:48 نويسنده الناز |

آبستنم انگار،

که ویار لحظه های با هم بودنمان گرفته...

رخنه میکند به ریه هایم مرگ

در آنسوی سلو ل های خوشبختی!

که رهایم کرده از خیال های بزرگ

 و مرا پک میزند آرام آرام،

آنچنان که گویی هر چیز در لحظه ی وقوع خودش اتفاق می افتد !

بوی خیانت می آید از خوابهایم !

خم می شود شانه هایم به روی سیگاری که بر لبهایم خاموش مانده است

و مرگ با لبهایم عشق بازی میکند...

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 15:31 نويسنده الناز |

مشکوکم این لعنتی بزرگ را

که در تمام نتهایم نقطه ی پایانی ست !

اسارت دستانم را از یاد برده است و عمود نگاهش را می دزدد

تا کلامم کلافه شود ،

و هی گیر کنم به چرخ دنده های دندانهایش !

مشکوکم این بزرگ لعنتی را !

که هل می دهدم به چهارشنبه های نحس

و هفته ام را پر می کند از یأس آمدنت ،

تا هی سجده ام را کش بدهد و تکرار کنم :

سبحان ربی العلی و بحمده

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 7:23 نويسنده الناز |

نگه بدار دستانم را، 

که من با دندانهایم آویزانم از ریشه های زمین !

ارتفاع زیادی است ایفل نگاهت،  

و

افتادن از پلکهایت را تاب نخواهم آورد...

کمی نزدیکتر بیا ،

صدای فاصله ها،   

                                               استخوان بودنمان را

خواهد شکست...

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:56 نويسنده الناز |